لبخندِ دره

می 26, 2008 by نازگل

دست او آيا نخواهد چيد

سيب را از شاخه اميد

نونهال مهر را پر بار

چشم او آيا نخواهد ديد؟

 

- نه نخواهد ديد

- دست او از شاخه اميد

- ميوه شيرين نخواهد چيد

باز مي گردد، دريغا بازگشت او

نيشخند دره ها را تاب نتواند

پيش طعن كوهها از شرم گشتن آب نتواند

باز مي گردد و مي خواند :

((‌ دره اي آغوش بگشوده

(( جاودان آغوش بگشوده

(( انتظارت چيست ؟

(( كارت چيست ؟

(( هان پذيرا ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟

(( اين پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟

(( دره، آيا اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟

(( جاودان در گرمي آغوش خواموشت -

نمي خواني ؟

 

دره خاموش است

دره سر تا پاي آغوش است

*****

و سكوتي سرد و صامت

در فضا گسترده سنگين بال

ناگهان پژواك « واي » مرد در دره طنين افكند

جغد زد شيون

چرخ زد كركس

دره زد لبخند

***

از کوزه همان برون تراود که در اوست

می 14, 2008 by نازگل

امروز با نا با وری تمام در طول تمام مسیری که به سمت خونه می اومدم گریه کردم همه ی مردم به نگاه های مختلف سعی داشتند چیزی از چهره ی اشک آلودم بفهمند هیشکی نمی فهمید که چه حالی دارم جالبه بدونید خیلی ها به چشم انسان شکست خورده و خیلی ها هم با نگاه های توهین آمیز و خیلی ها هم با ترحم نگاهم می کردنند  ولی واسه من نظر هیش کدووم مهم نبود حتی حرف مامانم که تنها کسم تو این دنیاست توجه نکردم که همیشه می گه دختر اصیل این کاروو نمی کنه دختر با خانواده اوون کاروو نمی کنه واسم هیشکی مهم نیست هر کاری که دووست داشته باشم می کنم گریه کردم نه از سر شکست (هر چند که تو فلسفه ی من چیزی با عنوان شکست وجود نداره)واسه خاطر قلب نازنینم گریه کردم که چه جوری با سادگی (و شاید هم حماقت ) تمام سعی داره از کوزه ی اب شراب بگیره آب هیچ وقت مست کننده نبوده حتی یه ذره که بتونه آدمو به مستی کمش امیدوار کنه اصلا مستی نداره خیلی سعی کردم مست آب باشم اما نشود نمیشه امروز توی مسیر یاد این شعره افتادم از کوزه همان بروون تراود که در اوست . توقع بیجایی داشتم  به خودم ای جوری امید میدادم اخه آب به این پاکی و صافی مثل شراب که پاک و صاف ولی شراب اگه شراب شده واسه خاطر صفت منحصر به فردش که همون مستی بوده نه صافی و پاکیش همیشه پیش  خودم می گفتم کیمیا گری اینه که از مس طلا بسازی ویا از یه قلب سنگ یه قلب مهربون بسازی ولی توی این لحظه اعتراف می کنم نمیشه هر کسی بهر کاری و هدفی افریده شده عشق هم اندازه های مختلفی داره و تعریف آدم ها از عشق فرق داره عشقی که واسه آدم کم بذاره که عشق نیست آدم تا عمر داره تشنه لب می چرخه و به هیچ جایی هم نمی رسه و مثل خشک سالی میمونه بالاخره آدم و از پا در میاره عشق زیاد هم آتیش داره عشق وقتی واسه معشوقی که تو صحنه است بزرگ باشه شعله ی اون عشق انقدر گرما داره انقدر سوزناکه که باز هم طرف و از پا در می یاره و بر عکس  گرمای اوون عشق کس دیگه ای رو مست میکنه و هر روز عاشقانه تر . آدم تا وقتی که عشق بزرگ تر از اوون عشقی که دم دستش ندیده متوجه اشتباهش و یا اینکه چرا خیلی وقتا توی رابطش احساس نیاز به شخص سومی میکنه نمی شه ولی من که به این نتیجه رسیدم عشقی که غصه بیاره یا پریشان حالی و افسردگی بیاره عشق نیست عشق چیزی بود واسه من که باعث شد بعد از 3 سال با صدای بلند و از ته قلبم بخندم چیزی که من رو در عرض مدت کوتاهی شفا داد و به زندگی بر گردوند عشق همون شفای زندگیه عشق چیزیه که ادمو رشد میده میبره اوون بالا بالا ها تا اوج به قول دوستم ادم پیش خودش می گه دیگه الان اخرشم ولی بعد چند ثانیه میفهمه مهمل گفته و باز هم میشه عاشق تر بود .من عاشقم تنها هم نیستم خودم رو هم فراموش نکردم واسه من هم گرمای عشق تو از نزدیک سوزانندست ولی از دور بگذار عاشق تر باشم و از گرمای حضورت استفاده کنم تو همیشه حاضری به قول سعدی جوون تو نه مثل افتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

واسه من عشق خیلی بیشر از اونه که بتونم بگم یا با چند تا خط اضافه سیاه کردن با خیال راحت قلم رو روی زمین بذارم  ولی به قول خودت نمی خوام تا اذان صبح نگه ات دارم اینو بدون که من تا همیشه عاشقانه دووستت دارم

درختی که تلخ است وی را سرشت

گرش بر نشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سر انجام گوهر به کار آورد

همان میوه ی تلخ با ر آورد

فکر کنم شاعرش صائب تبریزی باشه (احتمال 99 %)

بالاخره خودشو روو کرد

می 10, 2008 by نازگل

باروون اوومد یادت می یادخیلی کم بود آسمون چند تا دونه اشک ریخت و گریه شو تموم کرد چرا کم ؟

من میگم گریه هاشو قایم کرد شایدم من محرمش نبودم ولی تو بودی مطمئنم اوون چند تا دونه صداقتش هم واسه خاطر تو بود . دلم بد جوری هوای بارونو کرده پا برهنه برم زیر بارون روی سنگ فرشای ایوون قدم بزنم خیس خیس شم وای که چقدر لذت بخش دوست دارم شدید باشه اندازه ی احساسم به تو …..

 

ازت ممنونم

آوریل 22, 2008 by نازگل

امشب حال عجیبی دارم حس می کنم که باید بنویسم ولی خودمم نمی دوونم که می خوام راجع به کی بنویسم

خیلی وقت بود که خدا با من قهر کرده بود خیلی احساس تنهایی و بی کسی می کردم بعضی وقتها گریه ام در می اومد و تا می تونستم ازش گله میکردم مطمئن بودم با هام قهر کرده همش دنبال دلیل بودم آخه خدا جون مگه من چیکار کردم

روز ها همین جوری میگذشتند و من در بین همه بودم اطرافم به ظاهر شلوغ بود ولی هیش کس و نداشتم  تا اینکه یک روزی از کسی که اصلا انتظارش و نداشتم رفتار نا شایستی دیدم اوج نا امیدیم بود خیلی دلم شکست

احساس کردم دیگه اینجا جای موندنم نیست می خواستم یه جورایی همه چیز تموم بشه

اما خدا اون موقع سراغم اومد یکیو واسطه کرد که حر فاشو بهم بگه نمی دونید چقدر اون ادم صادق بود چقدر مهربون بود و چقدر بی بهونه به من محبت می کرد اون به من یاد داد خودم باشم با خودم دوست باشم مسئول رفتار و افکار خودم باشم و به قول اوون عقلم ( و نه خردم ) روو بندازم دوور با قلبم زندگی کنم با خودم آشتی کنم با کسی که خدا به خاطر قهر من با اوون از من روو بر گردوونده بود  روزای اول می گفتم شعار میده می گفتم دروغ می گه ولی کم کم فهمیدم نیازی به این کار نداره و بهتره بگم نیاز واسه اون معنی نداره واسه اون همه چیز عشقه بعد از این واسه من هم همه چیز عشقه منظورم لزوما عشقی که وجود خارجی داشته باشه یا حتی عشق الهی نیست بلکه عشق تنها هدف زندگی بوده و هست شناختن عشق و عاشقی کردن و عاشق موندن .حالا من با صدای بلند و ایمان توام با یقین می گم که عاشقم حتی اگه عشق زمینی من یه روزی بخواد منو ترک کنه من عاشق تر میشم اینو حداقل به خودم که از همه مهم تره ثابت کردم توی اوون لحظه من عاشقانه تر صداقت معشوقم روو تحسین می کنم و به اوون فرصت عاشقی می دم حتی اگه اوون عاشق من نباشه و در کنار کس دیگه ایی احساس خوشبختی بکنه من از اوو عشق می گیرم و به اوون می بالم و شهامت اوون روو تا ابد تحسین میکنم . لازمه بدوونید که من تو زندگیم هیچ شکست عشقی به معنایی که عوام با اوون سروو کار دارند نداشته ام از نظر من هیچ شکستی وجود ندارد  و هر چیزی که هست تجربه است و همگی شیرین و دوست داشتنی هستند .دلم می خواهد با صدای بلند از این دوست عزیزم تشکر کنم و به اوون قول بدم که دیگه هرگز با خودم غریب و بیگانه نمی شم و تا ابد عاشق می مانم و به تمامی کائنات عشق روو هدیه میدهم عاشق بودم ایمان داشتم ولی تو کمکم کردی که به یقین برسم ممنونم.

با تو هستم ای دوست

مارس 30, 2008 by نازگل

تو مرا می خوانی
به خودم می خوانی
تو مرا می گویی : “هر لحظه که خواهی می روم از برت ای دوست”
در همین لحظه مرا
اشک می خواند و من
“به تو می اندیشم”
نتوانم که ندانم
تو منی
نتوانم که دگر باره شوم بیگانه
با تو هستم ای دوست
تو مرا می خوانی
تو مرا می دانی
تو مرا می شنوی
تو مرا می فهمی
تو به من داده ای ان را
که ندیدم چندی ست
تو به من داده ای ای دوست
خودم را…
تو که از خویشتنم می دانی
تو که از من نبریدی
تو نگو این سخن ای دوست
نگو
تو که دادی به من این گنج نگو

که دگر باره بیفتد تشویش
تو مرا می دانی
تو مرا می فهمی
تو منی
پس تو نگو
با تو هستم ای دوست
…..